محمد مفيد مستوفى بافقى
443
جامع مفيدى ( فارسى )
آسمان قدر آصفا چون از سليمان زمان * شد مشرف از سراپايى ترا سر تا به پا خواست « فايز » مصرع تاريخ پير عقل گفت * قدر مه افزود مهر انور از زيب قبا هرچند اين قطعه در ضمن احوال خير مآل آصف ملكى صفات درج شده درين مقام نيز به تكرار نينديشيده نگاشتهء كلك وقايعنگار گشت . خواجه عبد الغالب ولد خواجه زينل بيك بارجينى بسيار خوشطبع و نيكوروى بود و پيوسته با ارباب سخن معاشرت [ 323 ب ] و مصاحبت مىنمود . روزى در قهوهخانه نشسته چنانچه عادت اهل زمانه است شخصى به خبث دوستان و مصاحبان زبان گشود . مشار اليه در بديهه اين بيت نظم نموده به سمع جمع رسانيده ، بيت : منصب هركه شد هزارى خبث * مىشود قهوهخانه جا گيرش اين دو غزل نيز از نتايج فكر مشار اليه است : شعله را سوزندگى از آتش آه منست * دردناكى ناله را از درد جانكاه منست باوجود آنكه روزم تيره از زلف مهيست * مشعل خور روشن از آه سحرگاه منست در طريق كعبهء وصلش نمىخواهم دليل * رهبرى همچون محبت هادى راه منست اى دل شوريده راز عشق او از من مپوش * محرم سرّ محبت جان آگاه منست گشتهام بر نه فلك غالب ز يمن بندگيش * پادشاه ملك خاور چاكر ماه منست